خخخ......خخخخ.........خخخخخخخخخخخ

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد بابک ... 😠

پسرک خودش را جمع و جور کرد،سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت بله خانوم؟🙁

 معلم که از عصبانیت شقیقه هاش میزد،توی چشمان سیاه و مظلوم پسرک خیره شد و داد زد:چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس، دفترتو سیاه و پاره نکن؟ ها!؟😡

 فردا مادرت رو میاری مدرسه میخام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم. 

پسرک چونه لرزونش رو جمع کرد...😥

 بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:😔

خانوم... مادرم مریضه اما...بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن... 

اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که از گلوش خون نیاد...

اونوقت میشه واسه خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه...

اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یک دفتر بخره که من دفترای دادشم رو پاک نکنم و توش بنویسم...

 اونوقت قول میدم مشقامو...

 معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخاند و گفت بنشین بابک عزیزم... 

کاسه اشک چشم معلم روی گونه اش خالی شده بود، 😢

گردنبند طلای خود را باز کرد و در دستان بابک گذاشت...

 و روی تخته سیاه نوشت: 

زود قضاوت نکنید...


پسرک خنده شیطانی کرد و نشست ...

به خودش گفت چقدر اين معلم ساده است😏


خاطره بابک زنجانی از اولین اختلاسش 😐

 - کلاس اول ابتدایی

/ 2 نظر / 52 بازدید
fnd135155

خدایش خیلی خندیدم.....خخخخ