گاهی باران همه دغدغه اش باغچه نیست گاهی از غصه تنها شدنش می بارد

آب های آسمان گونه هایم را نوازش می کرد

شدتش کم بود اما لباس هایم را نمدار کرده بود

باران کم کم شدتش را بیش تر کرد

از شدت سرما لباسم را بیش تر به تنم فشردم

و قدم هایم را تندتر کردم مقصد را نمیدانستم

می روم به کجا؟

حس بدی ست بی مقصدی کاش نه باران بند می آمد و نه خیابان به انتها می رسید

کودکی را دیدم که در گوشه ای از خیابان کز کرده بود

و از سرما به خود میلرزید از لرزش او منم لرزیدم

با خود گفتم آسمان هر چه قدر که من تو را دوست داشته باشم ولی

گاهی اشک هایت را در دلت نگه دار

گاهی نبار گاهی بغض کن تو که میدانی سقف کدام سقف نداشتگانی

پس آرام باش.....


/ 0 نظر / 103 بازدید